http://www.ammariyon.ir/files/fa/news/1390/2/21/6232_341.jpg

خیلی لحظه ها در زندگی انسان ها وجود دارد که در چشم بر هم زدنی انسان از خود، از عملکرد خود، از تمام ادعاهایی که گوش فلک را کر کرده و دریغ از ذره ای عمل متنفر می شود.
پنج شنبه 15 اردیبهشت اولین سال از دهه نود. عقربه های ساعت کمی از 20:30 می گذرد. اخبار 20:30 را می بینیم. چشمانم بر ال سی دی تلویزیون نقش بسته اما ذهنم در هر لحظه به چندین سوژه برای تفکر ناخنک می زند.

"صرفا جهت اطلاع" ویژه برنامه پنج شنبه های 20:30

به یکباره ذهنم را از ناخنک زدن های متوالی به سمت و سوی "دلاوری " فراخواندم. گزارشی از یک جانباز شیمیایی. از همسر جانبازی که برای تامین مخارج اجاره کپسول اکسیژن همسرش، روز ها در همان شهری که من هم در آن زندگی می کنم، در قطارهای مترواش دستفروشی می کنم.
افکارم پای همراهی با چمانم را ندارند. حال همه ذهنی که همزمان به چندین موضوع سرک می کشید تمام حواسش را معطوف به "جانباز"ی می کند که باید به جرم دفاع از ناموس من و تو امروز سرش را از خجالت در مقابل ناموسش به پایین بیندازد.
آری ذهنم عزمش را جزم کرده برای تنفر. برای تنفر از "من". از "من"ی که یک من می گویم و صد من از کنارش می ریزد.

به راستی باید "من" به بودنم فخر بفروشم یا جانبازی که ...

من باید خجالت بکشم. باید شرمنده باشم. نه اینکه شرمنده جانبازان نه. آنها با با کس دیگری معامله کرده اند و مطمئنا در این معامله متضرر نشده اند. من باید از همسر جانبازی خجالت زده باشم که تا به همین امروز بیش از سی سال است که زحمت نگهداری از کسانی را می کشند که از فضای 40 متری خانه شان فقط و فقط به اندازه یک تخت خواب را اشغال نموده اند.

جمعه 16 اردیبهشت سال 90- شب شهادت صدیقه کبری. همسر یگانه مرد تاریخ که به جوانمردی و رادمردی شهره عام و خاص بود.

شنبه 17 اردی بهشت روز شهادت بی بی. در تمام لحظات چند روز گذشته لحظه ای "صرفا جهت اطلاع" از ذهنم دور نمی شود. گویا ذهنم مدت ها بود به دور کاری رفته بود و دو سه روز است پس از مدت ها دوباره به دفتر کارش برگشته. انگار احساس قرابت می کند با سوژه جدیدش. اصلا انگار همین سوژه جدید موجبات شکستن تحصن خانگی اش را فراهم آورده. به داشتن چنین ذهنی بر خود می بالم!
ذهنم مجابم می کند با "صرفا جهت اطلاع" تماس بگیرم. صحبت با "دلاوری" شاید کار چندان آسانی نبود اما از ذهنم خوشم آمد آنقدر لجباز هست که هر کاری را که بخواهد انجام دهد.
با "دلاوری" از دلاوری های همان جانبازی حرف زدیم که چند شب قبل میهمان قاب جادویی خانه ام بود. او به من گفت از وضعیت نابسامان خانه شان. از دستفروشی همسرش. هر لحظه که به داستن دستفروشی همسر جانباز می رسم ناخودآگاه رگ غیرت ذهنم بیرون می زند، خونش به جوش می آید. دست در گیسوان خود می کند، دندانهایش را بر هم می ساید و خون جلوی چشمانش را می گیرد. آری ذهنم ناجور غیرتی می شود...
از دلاوری شماره بانوی فداکار را گرفتم. بی درنگ تماس گرفتم. همیشه به تشخیص ذهنم تبارک الله می گفتم. ذهنم صدای زن را خسته تشخیص داد. خیلی خسته تر از آنی بود که فکرش را می کردم. گفتم و گفت...
او می گفت و ذهنم اشک می ریخت...

هرچه بیشتر می گفت شرمندگی را می توانستم در چشمان ذهنم بیشتر ببینم
به او گفتم به زودی به دیدارتان می آییم در همان کلبه درویشی که به وسعت دل تمام انسانهاست...
نه نه
دل انسانهایی که من می شناسم در برابر وسعت صفای منزل شما لنگ بازی می کنند...


دوستانی که مایل به کمک به این خانواده هستند می توانند با شماره09329447510تماس بگیرند و با هماهنگی یکدیگر به صورتی که شانیت این خانواده محترم نیز حفظ شود هر کاری که از دستمان بر می آید انجام دهیم.

البته نباید فراموش کنیم که "دلاوری" هر هفته تنها می تواند دلاوری های یکی از این بزرگ زنان ایران زمین را به تصویر بکشد. این من و تو هستیم که باید کوچه به کوچه و شهر به شهر جستجو کنیم و زنانی را که مردانگی خود را پشت غیرت مردانگی شان پنهان نموده اند، بیابیم.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390    | توسط: سعید    | طبقه بندی: مقاله،     | نظرات()